روانشناسی, نوشته های شخصی

من و پیـکره ­ی دانـش

فرزندان سده­ ای هستیم که امواج اطلاعاتش دمادم کشتی افکارمان را خواسته و ناخواسته به دریاها و ساحل­ هایی دور می ­کشاند. سیل روزافزون داده ­ها و اطلاعات هر روز از پیکره ­ی دانش تغذیه می ­شود، پردازش می­ شود، و باز به این پیکره باز می­ گردد و به آن می ­افزاید. سؤال این­ جا ست: سهم من از این پیکره­ ی دانش چیست؟

در سال ­های اخیر، نعمت اینترنت درهای متعددی را به روی دنیای بیرون و درون گشوده است و هر روز این فرصت را فراهم می­ سازد تا ندانسته­ ها را به دانسته ­ها تبدیل کنیم. استفاده از این امکان حکم چاقوی دو لبه را دارد که سخن در مورد آن در این بحث نمی­ گنجد.

مسئله­ ی حجم سهم فرد از پیکره­ ی دانش مؤلفه ­ای مهم است که تا حد زیادی به میزان تلاش و خواست خود فرد بسته است. ولی، از آن مهم ­تر چه­ گونگی سهم فرد از پیکره­ ی دانش است: نحوه ­ی دسترسی فرد به پیکره­ ی دانش می ­تواند به مراتب تأثیرگذارتر از میزان دسترسی او به پیکره ­ی دانش باشد.

عموماً دسترسی به اطلاعات از دو مسیر میسر می ­شود: (1) دسترسی دستِ اول، و (2) دسترسی دستِ دوم. امروزه دنیای دیجیتال و اینترنت امکان خودِ دسترسی را کماکان برای افراد فراهم آورده است. پس، معمولاً خودِ دسترسی دیگر مسئله نیست. آن ­چه امروزه مسئله­ ساز شده است، نوع دسترسی به اطلاعات است. عنصری که دسترسی دست اول را از دسترسی دست دوم تمیز می ­دهد، “زبان” است. برای ورود به هر حوزه ­ی دانش باید زبان آن را دانست، چه زبان ارتباطی افراد (مثل فارسی، انگلیسی، …) و چه زبانی که مختص آن حوزه از دانش است. (تمرکز این بحث روی زبان از نوع اول است.) زمانی که موضوعی مطرح می­ شود، اگر فرد زبانی را که در منطقه­ ی مبداءِ آن موضوع تکلم می­ شود، بداند، به راحتی می ­تواند دریافتی دست اول و بی ­واسطه از موضوع داشته باشد. (که البته باز میزان این دست اول بودن به ماهیت منابعی دارد که فرد برای دسترسی و دریافت خود از موضوع انتخاب می ­کند.) و اگر فرد زبان تکلم موضوع را نداند، مـجـبـور است به ناچار به برداشت و توضیحات افراد دیگر اعتماد کند و دریافت ایشان را منبع دریافت خود از موضوع قرار دهد. و این دسترسیِ دست دوم ناگزیر از برداشت ­ها و سوء برداشت­ های باغرض و بی­ غرض بشری است.

سال­ ها پس از جریان افسانه ­ی برج بابل، که زمینیان را از تکلم به زبانی واحد بازداشت، روزگاری از راه رسید که برای برقراری ارتباط یکی از ساده­ ترین زبان­ های دنیا تبدیل به زبان فراگیر کار و تجارت و علم شد. همه باید، طبق توافقی از پیش ­تعیین­ شده، برای پیشبرد اهداف بین ­المللی به آن زبان سخن می ­گفتند و می­ نوشتند. نسل من و چند نسل پیش ­تر این ضرورت را به خوبی دریافت و خیلی­ ها، باعلاقه و بی­ علاقه، به یادگیری آن پایبند اند تا دسترسی خود را به اطلاعات هر چه دستِ اول ­تر کنند.

ولی آن ­چه مسئله را جالب می ­کند، جریانی است که با گذشت زمان و چرخش دوران رو می ­شود: ساکنان مشرق زمین هم زبان مادری خودشان را می ­دانند و هم زبان بین ­المللی را، و بنابراین (فارغ از سلیقه و نوع انتخاب منابع به لحاظ ماهیت و هدف) هم به موضوعات مطرح­ شده در مبداء زبان مادری دسترسی دارند، و هم به اطلاعاتی که در مبداء زبان انگلیسی منتشر می ­شود. و این امکان گاهی میزان دسترسی به اطلاعات را تصاعدی بالا می ­برد. چه خوب!

و حالا کمی آن سوتر، مردمی، که روزی حکم روزگار همه ­ی کشورها را به یادگیری زبان ایشان وا داشته بود، خواسته و ناخواسته از این دسترسی تصاعدی محروم شده اند. یعنی، دسترسی ایشان به اطلاعات فقط از طریق منابعی میسر است که به زبان انگلیسی باشد. و این یعنی، اعتماد ناگزیر. و این یعنی، نقطه ­ی کور که خیلی وقت­ ها فرصتی است برای خوراندن اطلاعات به افرادی که زبان لازم را برای تغذیه ­ی ذهن خود نمی­ دانند، و این راهِ دسترسی به پیکره­ ی دانشِ روزافزون دست دوم است. و این یعنی، … چه بد!

“عفت جلالوندی”

پروفایل لینکداین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *